برگشت به صفحه اصلي

 

پاك‌ پاك‌ هستم‌!

روزنامه اعنماد، 3مهر 1381

هيكل‌ تكيده‌ و پوست‌ تيره‌يي‌ داشت‌. ظاهرش‌ داد مي‌زد كه‌ دختري‌ معتاد است‌. اما گفت‌ كه‌ ترك‌ كرده‌ و الان‌ پاك‌ پاك‌ است‌. شك‌ داشتم‌ با من‌ حرف‌ بزند. ولي‌ دل‌ به‌ دريا زدم‌ و پرسيدم‌ : چرا معتاد شدي‌؟كمي‌ نگاهم‌ كرد و گفت‌:مثل‌ بقيه‌ آدمهايي‌ كه‌ معتاد شدند. گفتم‌:هر كسي‌ يك‌ دليلي‌ براي‌ اعتيادش‌ دارد،تو چي‌ ؟ گفت‌:ممكن‌ است‌ راهها متفاوت‌ باشد. ولي‌ علت‌ اصلي‌ يك‌ چيز است‌. كمبود. كمبود محبت‌،كمبود شخصيت‌، كمبود شجاعت‌ و ... هر كس‌ احساس‌ كند چيزي‌ در زندگي‌ كم‌ دارد به‌ سراغ‌ ماده‌يي‌ مي‌رود كه‌ آن‌ جبران‌ كند و آن‌ خلا را پر كند و ماده‌ مخدر اين‌ كار را مي‌كند. اما فقط‌ تا زماني‌ كه‌ اسيرش‌ نشده‌يي‌، همين‌ كه‌ محتاجش‌ شدي‌،ديگر بايد به‌ دنبالش‌ بدوي‌. گفتم‌ : خب‌،تو چه‌ كمبودي‌ داشتي‌؟ گفت‌:«مي‌ترسم‌ تكراري‌ باشد و خسته‌ات‌ كند.»اما به‌ او اطمينان‌ دادم‌ هرچقدر هم‌ تكراري‌ باشد،باز هم‌ شنيدني‌ و عبرت‌ آموز است‌. گفت‌:در خانواده‌يي‌ نابسامان‌ متولد شدم‌. از وقتي‌ يادم‌ مي‌آيد شاهد نزاع‌ و بگومگوي‌ والدينم‌ بودم‌. البته‌ حالا مي‌فهمم‌ زياد مهم‌ نيست‌ چون‌ جزيي‌ از زندگي‌ هر زن‌ و شوهري‌ همين‌ دعواهاست‌. به‌ هر حال‌ كم‌كم‌ رشد كردم‌ و بزرگ‌ شدم‌. اول‌ دبستان‌،بعد دبيرستان‌ و وقتي‌ دختر نوجواني‌ بيشتر نبودم‌ سايه‌ ترس‌ در زندگيم‌ بيشتر مي‌شد. هر شب‌ با صداي‌ مادر كه‌ مي‌گفت‌: «طلاقم‌ بده‌»و پدر كه‌ با ناسزا جواب‌ مي‌داد: «همين‌ فردا خودم‌ را از شر تو راحت‌ مي‌كنم‌» با گريه‌ به‌ خواب‌ مي‌رفتم‌ و صبح‌ها وقتي‌ به‌ مدرسه‌ مي‌رفتم‌،فكر مي‌كردم‌ ظهر كه‌ به‌ خانه‌ برگردم‌، حتماص مادر رفته‌ و خانه‌ خالي‌ است‌ و چون‌ تنها فرزند خانواده‌ بودم‌،هيچ‌ همدرد و همصحبتي‌ نداشتم‌. كلاس‌ سوم‌ دبيرستان‌ بودم‌ كه‌ شنيدم‌ پدر مي‌گويد:من‌ نمي‌توانم‌ خرج‌ زندگي‌ شما را بدهم‌. اين‌ دختر بايد شوهر كند. مادرم‌ كه‌ چاره‌يي‌ جز تسليم‌ نداشت‌، گفت‌:آخه‌ خواستگار كجا بود. چطور دخترم‌ را بيرون‌ كنم‌؟و پدر گفت‌:يكي‌ از دوستانم‌ ندا را ديده‌ و او را مي‌خواهد. يك‌ سالي‌ هست‌ كه‌ زنش‌ مرده‌ و دو تا بچه‌ دارد. وضع‌ مالي‌ بدي‌ هم‌ ندارد. مادرم‌ قبول‌ كرد و پس‌ از مدتي‌ من‌ كه‌ از زندگي‌ جز فقر و بدبختي‌ چيزي‌ نديده‌ بودم‌،براي‌ نجات‌ خودم‌ و راحتي‌ پدر و مادرم‌ تن‌ به‌ ازدواج‌ با مردي‌ دادم‌ كه‌ جاي‌ پدرم‌ بود. چند هفته‌يي‌ گذشت‌ و من‌ كم‌كم‌ متوجه‌ شدم‌ همسرم‌ معتاد است‌. شبها چند نفري‌ را به‌ خانه‌ مي‌آورد و بساط‌ ترياك‌كشي‌ راه‌ مي‌انداخت‌. من‌ هم‌ مجبور بودم‌ كنارش‌ بنشينم‌ و ساقي‌ مجلس‌ باشم‌ كه‌ اگر غير از اين‌ بود،بايد با سر و صورت‌ و بدني‌ كبود به‌ رختخواب‌ مي‌رفتم‌. اوايل‌ براي‌ تعارف‌ و اينكه‌ بگويد براي‌ همسرم‌ احترام‌ قايلم‌ يكي‌ دو پك‌ هم‌ به‌ من‌ مي‌داد. اما بعد خودم‌ تمايل‌ عجيبي‌ پيدا كردم‌ و به‌ استقبالش‌ رفتم‌ و طولي‌ نكشيد كه‌ معتاد و پايبند شدم‌. سه‌ ،چهار سالي‌ گذشت‌ و همسرم‌ گفت‌:من‌ ديگر نمي‌توانم‌ خرج‌ عمل‌ هر دويمان‌ را بدهم‌ يا آن‌ را كنار بگذار يا خرجت‌ را دربياور. اما من‌ كه‌ بدون‌ مواد حتي‌ قادر نبودم‌ يك‌ قدم‌ بردارم‌ به‌ اعتياد ادامه‌ دادم‌. اما نه‌ هنري‌ داشتم‌ كه‌ از طريق‌ آن‌ كسب‌ درآمد كنم‌ و نه‌ توان‌ انجام‌ كارهاي‌ ديگر را داشتم‌. كم‌كم‌ مستاصل‌ و درمانده‌ شده‌ بودم‌. حاضر بودم‌ هر كاري‌ بكنم‌ تا پول‌ موادم‌ جورشود و اينگونه‌ بود كه‌ به‌ يك‌ خانه‌ فساد كشيده‌ شدم‌. مدتي‌ دور از چشم‌ همسرم‌ به‌ آن‌ خانه‌ رفت‌ و آمد داشتم‌ تا اينكه‌ يك‌ روز كه‌ آنجا بودم‌ ماموران‌ ريختند و ما را گرفتند. شوهرم‌ كه‌ فهميد، طلاقم‌ داد. پدر و مادرم‌ هم‌ بعد از اينكه‌ متوجه‌ شدند پيغام‌ دادند كه‌ اسم‌ مرا از شناسنامه‌شان‌ پاك‌ كرده‌اند. حالا فقط‌ خودم‌ هستم‌. تنهاي‌ تنها. اما با همه‌ اين‌ بدبختي‌ها و آبروريزي‌ها خدا را شكر مي‌كنم‌ كه‌ توانستم‌ حداقل‌ در زندان‌ اعتيادم‌ را ترك‌ كنم‌. مي‌دانم‌ باور نمي‌كنيد. اما الان‌ پاك‌ پاك‌ هستم‌.